تبليغاتX
ویترین

       

درباره

  من سعید هستم واین وبلاگ رابرای شما عزیزان درست کردم تا از جدیدترین چیزهایی که توش هست استفاده کنید وکیف کنید

باتشکر سعید عظیمی
موضوعات

  تصاویر طبیعت
  دانلود آهنگ
  عکس بازیگر زن
  عکس ماشین
  دانلود نرم افزار
  عاشقانه
  جوک و sms
  اخبار بازیگران
  بیماری
  مطالب بسیار جالب و خواندنی
  بازیگران هالیوود
  جاوا اسکرییپت new باویرایش های جدید وکمیاب وباکلاس
  دانلود بازی
  دانلود فونت زیبا
  دانلود فیلم
  دانلود ویروس یاب قوی
  ترفند و نکته ها
  کلیپ موبایل و کلیپ عکسی هنرمندانه
  كتاب الكترونيكي
  دانلود آهنگ سامی یوسف
  اسکریپت قالب وبلاگ زیبا
  sms love
  sms زیبا
  عکس بازیگر مرد
  عمومی
  تم موبایل
  زنگ موبایل
  اموزش هک
  ورود به چت روم فارسی
  بیوگرافی زیبا بروفه
  مدل دکوراسیون های روز اتاق خواب وحمام
  پخش زنده حرم امام علی
  داستان کوتاه
  بيوگرافي مهناز افشار
  بيوگرافي مهتاب كرامتي
  بيوگرافي مريم امير جلالي
  بيوگرافي محمدرضا گلزار
  بیوگرافی نیکی کریمی
  اسکرین سیور
  داغ داغ عجایب الخلقه
  عکس مذهبی
  داستان های عشقولانه
  تصاویر کارتونی زیبا
  آموزش مصور برنامه Nero
  مدیریت حرفه ای GMail
  رمان هاي بسيار زيبا و خواندني...
  قالب سایت
  ماهواره
  انواع ماسک براي پوست نرمال
  عکس جدید یوزاسیف
  عکس ناز بچه
  قالب رویای من برای سایت
  ليست نمايندگى های شرکت مبتکران سامانه پارس
  کد جاواموزیک کلاسیک ساده
  تم زیبای Steel Flash مخصوص ویندوز ویستا
  دانلود انواع نوحه
  مطالب نیکو دوست ودوست یابی
  تصاویری از این فاجعه دلخراش...
  جاوا روش ساخت اسکریپت
  آشنايي با برنامه نويسي
  اسکریپت موسیقی غمناک
  دانلود آهنگ های اندی
  جدیدترینها آلبومها
  درونگرا هستید یا برونگرا؟
  رتبه های و درصدهای قبول شدگان آزمون کارشناسی ارشد
  رتبه های و درصدهای قبول شدگان آزمون کارشناسی ارشد
  جدیدترین فیلترشکن
  تصاویر زنده و مستقیم از مناطق مختلف جهان

پيوند هاي روزانه
لينک دوستان
طراح قالب

داستان کوتاه عاشقانه [عمومی , ]

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

  

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

عاشقم اما خجالت می کشم .... !


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که

 کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی


صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو

 بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید

.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.

 من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.


تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته

بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم

 اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه

اون چشمای معصومش  بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من

باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره

که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه  منو بوسید.


می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

 نمیدونم.


روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون

نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول

داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با

 هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم.

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون

 کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون

مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب

 خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو

نمیدونم .


یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف

 دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که

درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

 
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی

 نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت

من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش

 گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین

داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو  نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا

 داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با

مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از

 اینکه  از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط

داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی

هستم .......علتشو نمیدونم .


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو

 داداشی خودش می دونست  توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران

 تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون

 نوشته بود:


تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما

اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من

می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........

 نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .


 
ای کاش این کارو می کردم   ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش

دارم  با خودم فکر می کردم و گریه می کردم

 
 
<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از

هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف

 مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

 

 حالا من چه بگم به ....

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:44  توسط سعید  | 

چند دقیقه شادی
 

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "

اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : " بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم." ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم. "

مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."

از کتاب "عشق بدون قید و شرط"



+ نوشته شده در ساعت 0:34 توسط سعید
دوشنبه 24 اردیبهشت1386 | داستان کوتاه عاشقانه
زنجیره ی عشق

سلام . ترم اول دانشکده که بودم استادی داشتم به نام آقای "فتوّت" که هر جا باشه هم سلام می کنم خدمتشون و هم با تمام وجود می گم: دوستشون دارم و تنها استادی بودن که من رو یادشون نیست و من به شدت یادشونم. اما این احساس دوست داشتنی که باعث شده من هنوز ایشون رو از یاد نبرم به دلیل مهربانی و نکاتیه که ازشون شنیدم و یاد گرفتم و البته همه ی بچه ها هم شنیدند و از یادشون رفت. یکی از این مطالب این داستان کوتاهه که ایشون توی آخرین جلسه ی درس " روانشناسی کار" برای ما تعریف کردن:

داستانی به نام " زنجیره ی عشق" 

 

روزی مردی به نام "john" (جان)  در حالی که سوار بر ماشین خودش از خیابان عبور می کرد ، چشمش به زنی میانسال افتاد که در کنار خیابان مانده بود و کسی او را سوار نمی کرد. "جان" لحظه ای با خود اندیشید و تصمیم گرفت او را سوار کند. زن میانسال سوار شد و تا حوالی منزل خودش را با ماشین "جان" رفت. وقتی پیاده شد به جان گفت: "پسرم ، کرایه ی این مسیر ۷۵ سنته . حالا تو دوست داری چقدر به تو تقدیم کنم؟"

جان گفت:" هیچی نمی خوام خانم. فقط مراقب باش تا زنجیره ی عشق پاره نشه!"

زن تشکر کرد و رفت.

۱۵ سال بعد پیرزنی به یک قهوه خانه ( یا همون کافی شاپ ) رفت. قهوه ای را به زنی که آنجا خدمت می کرد،سفارش داد . پس از خوردن قهوه ، ۱ دلار رو داخل نعلبکیِ قهوه ی خودش گذاشت و راه افتاد. زن خدمتکار وقتی با اون یک دلاری برخورد کرد سریعا ۱ دلار رو برداشت و به سمت پیرزن ، که تازه از درب کافی شاپ خارج شده بود، دوید و گفت: "خانوم ، شما فقط باید ۲۵ سنت رو بپردازید. ۱ دلار زیاده."

پیرزن در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: " بقیه ش مال خودت جوون. فقط مراقب باش که زنجیره ی عشق پاره نشه!"

زن جوان تشکری کرد و شب که به خانه رفت در آغوش شوهرش آرام گرفت. بوسه ای از او برداشت و گفت:

" I LOVE YOU JOHN"



+ نوشته شده در ساعت 0:14 توسط سعید | آرشیو نظرات
سه شنبه 3 بهمن1385 | داستان کوتاه عاشقانه
داستان پسرک و سگ...!!! ( داستان کوتاه کوتاه )

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....



+ نوشته شده در ساعت 0:12 توسط سعید | آرشیو نظرات
چهارشنبه 15 آذر1385 | داستان کوتاه عاشقانه
زیباترین قلب...!!!
 

                                                   

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

                                                                                                            " تمام "

 

                                         تهیه شده از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس

 

 

 



+ نوشته شده در ساعت 19:19 توسط سعید | آرشیو نظرات
دوشنبه 8 آبان1385 | داستان کوتاه عاشقانه
دو بیمار

  

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."  

چی شده ؟؟ میگی این که عاشقانه نبود؟؟ چرا... یه ذره فکر کن ... عاشقانه بود...

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:37  توسط سعید  | 

پدرم وراديوی کوچکش

پدرم وراديوی کوچکش

                                                                     

قادر مرادی 

 

پدرم رادیوی کوچکی داشـت که شـب و روز با آن سـرگردان بود. هـمیشـه که رادیو می شـنید، رادیو را به گوشـش می چسـپاند، سـیم هوایی شـکسـتهء آن را بلند می کرد و بایک دسـت دیگر گوتک عـقربهء رادیو را آهـسـته، آهـسـته و بسـیار با دقـت و احتیاط می چرخاند تا صدای رادیو صاف تر شـود و بتواند خبر ها را درسـت تر بشـنود.

من از روزی که خودم را واطرافم را شـناخـتم، پدرم رادیدم و هـمین رادیوی کوچکش را. پدرم حتی وقـتی که به تشـناب هم می رفـت، رادیو بیخ گوشـش بود و چغ و پغ می کرد. این حالت پدرم و رادیویـش دلم را گرفـته بود. هـمیشـه که رادیو و پدرم را می دیدم، می ترسـیدم و بی اختیار به یاد درس های کورس انگلیسی می افتادم. یک نیروی ناشـناخـته مرا به گوشـهء خانه می کشـاند و آن گاه کتاب انگلیسی را می گشـودم و به خواندن درس های انگلیسی مشـغـول می شـدم. تـنها دراین وقـت ترس و اضطرابی که از دیدن پدرم و رادیویش به من دسـت می داد، کمی کاهـش می یافـت.

پدرم، رادیو و انگلیسی تمام لحظه های زندگی ام را مثل ابر های سـیاه پوشـانده بودند. بعضی اوقات خودم را به زنجیر های سـنگینی بسـته می یافـتم. آن زنجیر ها از پدرم و از چشـم های غضبناک او و از رادیوی کوچک و صدای چغ پغ او و از کتاب انگلیسی و خط های آن تشـکیل شـده بودند. خیال می کردم که توان رهایی از چنگ این زنجیر ها را ندارم. یادم می آید، در صنف پنجم مکتب بودم که پدرم مرا از مکتب خارج سـاخـت و به کورس انگلیسی شـامل کرد. یادم اسـت که پدرم آن روز به مادرم علت این کارش را این طور بیان کرده بود:

ــ ازین چیز ها چیزی جور نمی شـود. انگلیسی بخواند یک روز بدردش بخورد، ببین ما گفـتیم که زبان انگلیسی به چه درد می خورد، زبان فـرنگی هاسـت. حالا بی سـواد و بیکار و در بدر و خاک بسـر می گردیم.

وقتی پدرم رادیو می شـنید، احدی حق نداشـت که گپ بزند. یادم می آید که خرد بودم و از خاطر رادیوی منحوس ، پدرم مرا چقـدر لت می کرد. از گوش هایم می کشـید، مو هایم را کش می کرد، با سـیلی می زد، بالگد می زد و فریاد کنان می گفـت :

ــ از برای خدا می مانید که خبر ها را بشـنوم یانی؟

پسـان ها، دراین سـال های نزدیک که به گفـته مادرم جوان شـده بودم ،پدرم در وقـت شـنیدن رادیو از غالمغال برادر کوچکم که در صنف دوم درس می خواند، عصبانی می شـد. می دوید و اورا با سـیلی می زد و یا به شـدت از موهایش می کشـید و خشـمناک فریاد می کشـید:

ــ گفـتم آرام باش خبر ها رامی شـنوم.

ویا می دوید بازوی برادر کوچکم را به شـدت دندان می کند و چیغ و نالهء اورا بلند می کرد. دوباره با عجله رادیو را به گوشـش می چسـپاند و با حرکت دادن گوتک رادیو مصروف می شـد.

اکثر اوقات در چنین لحظه ها که پدرم را می دیدم، او به نظرم بیشتر مثل یک آدم دیوانه جلوه می کرد. از رادیوبدم می آمد. صدای چغ وپغ رادیومغزم را می خراشید. دلم می شد با یک حمله رادیو را ازچنگ پدرم بقاپم . لگد مالش کنم تا تکه تکه شود وهمه ، مان از شرش رهایی یابیم. وقتی پدرم ، برادر کوچکم را زیر لگد می گرفت ویا بازوی اورا دندان می کرد ویا از گوش ومویش می کشید، روزهایی یادم می آمدند که من هم از خاطر همین رادیو، همین طور شکنجه می شدم. در چنین لحظه ها دردهای خفیفی را در بازو ، سر وگوش هایم احساس می کردم.

اغلب اوقات مادرم در برابر این دیوانگی های پدرم برآشـفـته می شـد، کاسـهء صبر و حوصله اش لبریز می گشـت و با صدای بلند و عصبانی به پدرم می گفـت:

ــ خبر ها سـرت را بخورد خود را بُکـُشـی هم رنگ آرامی را نمی بینی.

گاهی در چنین مواقع، پدرم به خودش چهـرهء عالمانه یی می داد و به مادرم می گفـت:

ــ تو چه می دانی، تو یک زن بی عقل هـسـتی، یک زن بی عـقل.

و مادرم که ازین سـخن نیشـدارِ پدرم بیشـتر غضبناک می شـد می گفـت:

ــ تو که با عقـل شـدی کجا را آباد کردی، دلت را جمع بگیر، دیگر رنگ آرامی را نمی بینی، دلت را بکن، هـمین جا در همین ملک بیگانه می میری. ازین قـدر رادیو شـنیدن و خبر شـنیدن چه فایده، برو کاری برایت پیداکن، تاکی بچه از خارج روان کند و ما بخوریم، بیچاره از بس ظرفـشویی و خانه تکانی خارجی هارا کرد، نفـسـش برآمد. هژده سـال اسـت که روان می کند و ما می خوریم و تو رادیو می شـنوی، آخر تابه کی؟

پدرم رادیو را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک آن را بسـیار با احـتیاط می چرخاند و از مقابله با مادرم منصرف می شـد و با لحن تملق آمیزی به مادرم می گفـت:

--چُپ باش! آتش بس شـده، بخیر به وطن می رویم.

در چنین مواقع من در می یافتم که مادرم راست می گوید وپدرم می داند که مادرم راست می گوید. اما با وجود آن ، پدرم مثل یک آدم معتاد ، با عطش فراوان گوشش را به رادیو می چسپاند.

مادرم به پدرم می گفت که از من آدمی جور شده است که همیشه تنهایی را خوش دارد وچرت می زند. ساکت وخاموش است . گوشه گیر است واز صبح تا شام در کنج خانه نشسته وکتاب می خواند. مادرم، پدرم را ملامت می کرد که او باحرکات خشنش مرا این طور ساخته است. اما پدرم، بی تفاوت گوشش را بیشتر به رادیو یش می چسپاند ومی گفت:

ــ خوب است،انگلیسی می خواند، انگلیسی ...

***

پدرم و من در سـال های اخیر گپی باهم نداشـتیم، تنها هـربارکه پدرم مرا می دید، وارخطا می شـد و نگاه هایش رنگ دیگری بخود می گرفـتند و بعـد می پرسـید:

ــ درس خواندی؟

ومن سـرم را پائین می انداختم و ترس خورده و لرزان می گفـتم:

--ها، خواندم.

و بعـد پدرم در حالی که رادیوی کوچکش را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک عـقـربهء آ ن را می چرخاند می گفـت:

ــ ها، بچیم، انگلیسی؛

هـمیشـه هـمین طور جمله اش را ناتمام می گذاشـت. مثل این بود که او با هـمین جملهء ناتمام وظیفه اش را در برابر من به سـر رسـانیده اسـت. ویا هم خبر های مهم رادیو به او مجال نمی داد که جمله اش را تکمیل کند.

پسـان ها هـمین که پدرم را می دیدم ویا رادیوی او را می دیدم به یاد انگلیسی می افـتادم و با عجله کلمه ها وجمله های انگلیسی را که تازه یاد گرفـته بودم، به یاد می آوردم. می ترسـیدم که پدرم بپرسـد و من نتوانم از درس هایم چیزی بگویم. وقـتی پدرم کتابچه هایم را می دید ویا ورق های امتحانم را از نظر می گذراند، خوش می شـد و می گفـت:

ــ ها، بچیم انگلیسی.

و بعـد بی آنکه چیز دیگر بگوید سـراسـیمه به سـاعـتش نگاه می کرد و وارخطا می رفـت و رادیویش را می گرفـت، زیر گوشـش قـرار می داد با سـرعـت آنتن شـکسـته آن را بلند می کرد و گوتک عقربهء آن را می چرخاند.

پدرم روز به روز لاغر تر می شـد، رنگ و رویش زردتر و اسـتخوان گونه هایش برجسـته تر، مویش سـفید تر می شـد و ریش و بروتش هم. وقتی به او نگاه می کردم به خیالم می آمد که هـر روز و هـر لحظه خروار های زهـر از رادیو درون گوش های پدرم فـرو می روند و این زهـر ها او را به سـرعـت سـوی پیر شـدن و زرد و زار شـدن می کشـاند.

صبح وقـت پدرم بود و رادیویش چند سـاعـت بعـد ظهر می شـد و پدرم هـرکجا که می بود سـر دسـترخوان و یا در تشـناب رادیویش را چالان می کرد. نماز دیگر، بار دیگر شـروع می شـد. تا نیمه های شـب همین رادیو بود و پدرم و فـردایش هم پیش از آن که آفتـاب طلوع کند، صدای مینگ، مینگ و چغ و پغ رادیو بلند می شـد. هـمان طوری که خودش می گفـت هـمهء رادیو های جهان را که به زبان ما خبر پخش می کردند می شـنید. یگان وقـت که پدرم فـرصت کوتاهی می یافـت به مادرم می گفـت:

ــ به خیر و خوبی صلح می شـود، آرامی می شـود، جنگ ختم می شـود. آتش بس شـده.

و مادرم که هـیچ وقـت به این گپ ها باور نمی کرد، به پدرم می گفـت:

ــ دلت را جمع بگیر، آرامی را در خواب هم نخواهی دید.

و فـردایش پدرم پس از شـنیدن خبر ها بیشـتر افـسـرده می شـد و می گفـت:

ــ جور نمی شـود، صد سـال هم تیر شـود جور نمی شـود.

ومادرم می گفـت:

ــ همین رادیو ها جنگ اندازهستند، همین رادیو ها خودشان .

وبعد پدرم، می آمد تا ببیند که من چه می کنم. اگر انگلیسی می خواندم، خوش می شد دوباره بر می گشت واگر می دید که کدام کتاب ویامجلهء دیگری را می خوانم، خشمناک می شد، حدقه ء چشم هایش کلانتر می شدند و می گفت که

ــ گفتم انگلیسی بخوان، از این چیزها فایده نیست.

ومن ترس خورده ولرزان کتاب انگلیسی را برمی داشـتم وپدرم که خاطرش جمع می شـد، دوباره به سراغ رادیویش می رفت.

پدرم از یک گپ مهم خبر نداشت. من نمی دانستم که چقدرتوانسته ام زبان انگلیسی را یاد بگیرم. اما پدرم از نمره های عالی که در امتحان می گرفتم، خوش می شد. مگر زمانی که امتحان می گذشت ومن همان سوال های امتحان را از خودم می پرسـیدم، از آن ها چیزی سردرنمی آوردم. مثل آن بود که پس ازهر امتحان، یاد گرفته گی های من از ذهنم پرواز می کردند و می رفتند. از این گپ می ترسـیدم. اگر پدرم خبر می شـد، حتمی دیوانه می شـد ویا سکته می کرد. خوب بود که رادیو وخبر هایش به او مجال نمی دادند که بنشـیند واز من پرس وپال کند.

پدرم همیشـه آرزو داشـت تا یک خبر خوش از رادیو بشـنود. اگر یک شـب، ازشـنیدن خبرها امیدی در قلبش پیدا می شـد، مثلا می شـنید که جنگ های ملک ما پایان می یابند وآواره هابه خانه های شان بر می گردند، فردایش با شـنیدن یک خبر دیگر این غنچهء امیدش هم پرپر می شـد ورنگ وروی پدرم، افسـرده تر ازهمیشـه ومادم که هرگز خبر های رادیو را نمی شـنید، به پدرم می گفت:

ــ این تو هـستی که به گپ جنگ انداز ها باور می کنی

و بعـد پدرم به دفاع از خودش شـروع می کرد و می گفـت:

ــ رادیوی بی بی سی این طور گفـت، رادیوی صدای امریکا آن طور، رادیوی مسـکو طور دیگر، رادیوی دهلی این طور، رادیوی پاریس آن طور، صدای آلمان این طور، رادیوی تهران طور دیگر، رادیوی پیکن، رادیوی تاشـکند، رادیوی تاجکسـتان، رادیوی مشـهد، رادیوی پاکسـتان، رادیوی اسـرائیل، رادیوی عربسـتان، رادیوی کابل، و رادیو و رادیو و رادیو ...

و من خیال می کردم که این همه رادیو های، هر روز و هر شـب مغز پدرم را ضربه می زنند و در گوش هایش زهر می ریزند تا بیشـتر زرد و زار شـود. . مادرم از شـنیدن این فـهرسـت طویل رادیو ها حیران می شـد و می گفـت:

ــ این ها دیگر کار ندارند که بیسـت و چهار سـاعت پُشـت مُلک ما گپ می زنند؟

در چنین لحظه ها به خیالم می آمد که این هـمه رادیو ها صدها رادیو، مثل گژدم ها و مارها به جان پدرم حمله می کنند. به خیالم می آمد که پدرم توپ فوتبال شـده و رادیو ها غالمغال کنان با خوشـحالی پدرم را با لگد می زنند و بسـوی هـمدیگر می رانند. پدرم که سـراپا زخمیِ زخمی شـده بود با سـرو روی خون آلود و خاکزده به زیر پای رادیو ها می لولید. ازین حالت پدرم نفرتی نسـبت به رادیو ها در دلم پیدا می شـد. دلم می شـد با یک شـمشـیر بروم و هـمه رادیو ها را از دم تیغ بکشـم تا دیگر پدرم را فـوتبال نکنند و اورا به حال خودش بگذارند.

***

یک شـب پدرم نسـبت به هر وقـت دیگر عصبانی و خشـمناک بود. من خودم را با سـوالیه های انگلیسی مصروف سـاخـته بودم تا آگر پدرم بیاید، ببیند که انگلیسی می خوانم. آن شـب هـیچ مغزم کار نمی کرد و سـرم باز نمی شـد که سـوالیه های انگلیسی چطور اسـتعمال می شـوند. چرا؟ چطور؟ چه وقـت؟ چی؟ ... و هـمی نطور در میان سـوالیه ها دسـت وپا می زدم و مثل هـمیشه نمی توانسـتم چیزی یاد بگیرم. پدرم در اتاق دیگر رادیو می شـنید. مثل هـمیشه صدای مینگ، مینگ نطاق و چغ و پغ رادیو به صورت خفیف شـنیده می شـد. ناگهان صدایی مرا تکان داد، صدای گریهء پدرم بود. پدرم مثل کودکان گریه می کرد و مادرم با سـراسـیمه گی می پرسـید:

ــ چرا؟ چه گپ شـده؟ بگو چه گپ شـده؟

من با عجله برخاسـتم هـمین که به دهـلیز آمدم، دیدم پدرم در حالی که رادیوی کوچکش به دسـتش می لرزید، به دهـلیز آمده بود. چشـم هایش بیجا و مثل دو پیالهء پر خون بودند. مرا که دید به صدای بلندتر گریه کردو به شـدت رادیو را به زمین زد. رادیو پارچه، پارچه شـد. پدرم بار دیگر خشـمناک پارچه های آن را برداشـته وبه درو دیوار کوفـت و فریاد زد:

--دروغ، دروغ، خدایا چقدر دروغ !

مادرم می کوشـید تا پدرم را محکم گیرد. اما نمی شـد. پدرم مثل دیوانه ها گریه می کرد و با پاهایش پارچه های رادیو را به هر سـو با لگـد می زد و آن ها را می شـکسـت. من ایسـتاده بودم مثل یک مجسـمه و تماشـا می کردم نمی دانسـتم چه کنم.

خوش بودم از این که پدرم رادیویش را شـکسـته بود، اما لحظه یی بعـد پدرم دوید به طرف آشـپزخانه و رادیوی روسـی کلانـی را که خراب بود و از مدت ها به این طرف در آن جا افـتاده بود، آورد و با تمام توانش آن را به زمین زد، بار دیگر برداشـت و بار دیگر به زمین زد، این رادیو هم پارچه پارچه شـد. مادرم که گریه می کرد سـعی کرد تا اورا بگیرد:

ــ گریه نکن! چیغ نزن! چه گپ شـده، هـمسـایه ها چه می گویند؟ پدرم گریه می کرد و چیغ می زد:

-- بمان، مرابمان، دروغگو ها، خدایا چقدر دروغ، چقـدر دروغ، چقـدر دروغ ...

آن شـب مادرم و هـمسـایه ها پدرم را به شـفاخانه بردند و من حیران حیران به سـوی پارچه های شـکسـته رادیو ها نگاه می کردم. وضعیت پدرم سـخت ناراحتم سـاخـته بود. مگر از دیدن شـکسـته های رادیو ها بسـیار خوش بودم.

حالا از آن حادثه یک سـال می گذرد. آن شـب وقـتی که پدرم را از شـفاخانه پس آوردند، مادرم با دیدن من فریادکنان به گریه شـد و مرابه بغلش فـشـرد. پدرم مرده بود.

حالامن از خواندن انگلیسی فارغ شـده ام. دیگر آن زنجیر ها از دسـت و پایم دور شـده اند. مگر رادیوی کوچکی خریده ام و مانند پدرم شـب وروز خبر ها را می شـنوم. صبح، ظهر، شـام، شـب، نیمه شـب، عادتم شـده اسـت. خودم ندانسـته یکی ویک بار محتاط به رادیو شـده ام. بیشـتر از پدرم شـاید به امید آن که روزی خبر خوشی را که پدرم سـال ها آرزوی شـنیدنش را داشـت، بشنوم.

حالا چند تار موی من هم به سـفیدی گراییده اسـت.

ختم

1375خورشیدی ، پشاور - پاکستان

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:22  توسط سعید  | 

از آدميزاد تا گرگ

اکـرم عـثـمان

از آدميزاد تا گرگ

 

نادیده به آن سـیمای درخشـان و نام آور ادبی اقـتـدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم میدانسـتم. از دیرگاه داسـتانهای دراز و کوتاهی در رنگینامه های زیادی نشـر میشـدند و با تحسـین و آفرین خواننده ها مقابل می شـدند.

هوادارانش آن داسـتانها را هـمسـطح بهترین داسـتانهای جهان میدانسـتند و با اصرار و لجاج می گفـتند که او نه تنها مطرح ترین داسـتانـپـرداز افغانسـتان اسـت بلکه در گسـترهء کشـور های فارسی زبان هم بی بدیل و بی مانند می باشـد.

من با حرص و وام آن آفریـده های جادویی دشـوار فهم و پیچیده را میخواندم و سـعی میکردم به تـقـلـیـد از آنها قصه هایی بنویسـم ولی از همان آغاز کار کوتاه می آمدم چه معـما گونه، غامض و غیر قابل تقـلیـد به نظر میرسـیدند و پیچ و خم های شـان زنهارم میدادند که حـد نگهدار باشـم و نباید پا را از گلیم فراتر بگذارم.

می پنداشـتم قاید و پیشـوای نادیده ام در آن بالای بالا، بر تخت ابر ها قـلم بدسـت گرفـته و از جهانی اثیری و فوق تصور و تخیل سـخن میراند.

وقتی که یکی از آن داسـتانها را میخواندم فشـار ناشی از عـدم درک شـان عرق سـردی بر پیشـانیم می نشـاند و غـرق خجـلـتم میکــرد.

هـمینطور عکسـهای اسـتادم در حالات تفکر، تبـسـم، دسـت زیر الاشـه، بین درختها و گلها، کنار رودخانه ها و رودبار ها مثـل داسـتانهایـش مفـتـونم کرده بودند و ترغـیبم میکردند در همان اداها و پُـز ها مقابل دوربین عکاسی بایسـتم و چون او صاحب تصاویری فاخر و هـنرمندانه شـوم. لیکن بازهم به مراد نمیرسـیدم و آن نسـخه بدل ها، به تقلای زاغی میماند که چشـمش به خرام طاووس باشـد.  بلاخره دل به دریا زدم و به عـزم دیدار و شـرفـیابی رویارویی شـمارهء تیلفون شـانرا چرخاندم. از آن سـو آوازی سـنگین و مؤثر« بلی بفرمائید! » گفـت. با ترس و لرز خودرا معرفی کردم و انگیزهء مزاحمت را به عرض شـان رسـاندم.

فـرمودند که در هـفـتهء جاری سـخت گرفـتارند اما پنجشـبه شـبِ هـفـتهء آینده می توانند مرا بار دهـند.

در فرصت مقرر خودرا به خانهء شـان رسـاندم و با احتیاط تمام در زدم. جوانکی متواضع و مؤدب دروازه را باز کرد و با کمال ادب گفـت: مثل اینکه با اسـتاد کار دارید؟

جواب دادم: به من وقـت ملاقات داده اند، میخواهم بزیارت شـان برسـم.

جوانک به داخل راهم داد و پیش و پس وارد مهمانهانه شـدیم.

اسـتاد را در حالی بر آرام چوکیی نشـسـته یافـتم که در پوسـتین ابلق و کشـادی فرو رفـته بود، شـبکلاهی کـُرشـنیلی تالاق طاس شـانرا زینت بخـشـیده بود.

از قـرینه دریافـتم که اسـتاد باید همان مرد میانسـال باشـد چه مابقی حاضران همگی جوان بودند و پائینتر از اسـتاد بر چوکی های معمولی نشـسـته بودند.

اسـتاد با صَولـَت* و تمکین خاصی بر صدر قرار گرفـته بود، تا به دو قـدمی اش نرسـیدم از جا تکان نخورد. سـر انجام نیم خیز شـد و به جواب سـلامم، عرب وار « علیک! » گفـت، دسـت و پاچه شـدم و دور تر از اسـتاد، بر میزکی نشـسـتم. اسـتاد پدروار با اشـارهء دسـت یکی از چوکی های خالی را نشـانم داد و مرا دعـوت به نشـسـتن کرد. اضطرابم دو برابر شـد. اسـتاد از پشـت عـینکهایی ذره بینی مرا به اصطلاح خوب چهره کرد! به اعـتبار صحبت کوتاه تیلفـونی ما با  صدایی پیـرتر از سـن و سـالـش لنگر دار و شـمرده شـروع به صحبت کرد: خوب! که گفـتی میخواهی داسـتان نویس شـوی؟ مبارک باشـد. خوشـحال اسـتم که به جمع دوسـتان ما یک جوان علاقـمند دیگر زیاد شـده اسـت. اما باید بگویم که دراین ممکت هـنر داسـتان نویسی اولیـن مراحل خود را طی میکند و شـمار داسـتان نویسـان ما از شـمار انگشـتان دسـتهای ما فراتر نمیروند. اکثر این عـده هم رموز و تکنیک های داسـتان نویسی مدرن را یاد نگرفـته و چیز هایی می نویسـند که همه تفاله و نشـخوار نویسـندگان قـرن نزدهم اروپا اسـتند. ما به داسـتان نویس مبتکر و امروزی ضرورت داریم که روانکاو باشـد و به اعماق مسـایل توجه کند.

داسـتان مدرن عرض و طول، زمان و مکان و حدود و ثغـور نمی شـناسـد. هـنر جدید دریک آن می تواند تمام  پهـنهء گیتی را در نوردد واز دنیا های فوق تصور و تخیل سـخن براند.

میخواسـتم اطاعـت مطلقم را با کلماتی شـاگردانه بیان کنم ولی زبان در دهانم کرخـت شـد، گفـتی لال مادر زاد بوده ام.

اسـتاد با زیرکی مرا دریافـت و گفـت: لازم نیسـت که همین حالا چیزی بگویی، میدانم که موافـق هـسـتی ما کار واجب تری داریم، نهضت ما سـرفصل یک اقدام تاریخیسـت. من مصمم هـسـتم از زیر همین سـقف و محدودهء هـمین چهار دیوار زمان حاضر را پشـت سـر بگذاریم و به پُسـت مدرن برسـیم. دیگر هـر پدیدهء مدرن برای طیران و جولان اندیشـه های ما کهـنه شـده. وقـت آن اسـت که از این طارم نیلی فراتر برویم و مقـیاسـهای منحط داسـتان نویسـان تاریخ زده و اسـیر پرامترهای دورانهای کلاسی سـیسـم، رمانتی سـیسـم،رئالـیسـم و حتی سـوررئالیسم را باطل کنیم.

درین حال یکی از شـاگردان قدیمی اسـتاد که پیوسـته اورا فـتحه میداد با دیده درائی از مرز ادب می گذرد و می پرسـد: حضرت اسـتاد، ممکن اسـت که در بارهء این سـورریالیسـم کمی بیشـتتر توضیح بدهـید تا هـمه روشـن شـونــد.

اسـتاد گلو صاف میکند و با وقار و آرامـش خاصی میگوید: عزیـزم، اگر راسـت بپـرسی این سـورریالیسـم بی معـنی و مزخرف که چند تا آدم بی اسـتعـداد و بی لیاقـت در پشـتش سـنگر گرفـته اند در اصل سـاخـته و پرداخـتهء سـینماگر هاسـت و تا حال خودرا تثبیت نکرده اسـت، اگر مکتبی در اواخر قرن نزدهم و اوایل قرن بیسـتم موجود بود ریالیسـم بود که دیگر دورانش گذشـته اسـت. عصر ما در اصل عصر نقـش آفرینی ابر مرد ها و ابر زنهائیسـت که پابند زمان های زمینی چون سـال و ماه و شـب وروز نیسـتـند، آنها حتی اسـیر زمان نوری هم نیسـتـند، آنها در گسـترهء زمان ذهـنی قـلم و قـدم میـزنند و کایناتِ مرئی و نامرئی را دریک آن درمی نوردنــد.

چند سـال پیش « البرتو موراویا » نویسـندهء ایتالوی از کابل دیدن کرد. در بارهء ادبیات با هم بحث هایی داشـتیم که برای او تعجب انگیز بود. او تمام نظریات مرا پـذیـرفـت و اقـرار کرد که هـرگز باور نداشـت که در کابل با کسـی از خود قـویـتـر مقابل می شـود.

در غـرب هـر دیـوانه ای هرچه بنویسـد با اسـتقـبال و تحسـین خواننده ها مقابل می شـود و به شـهرت و افتخار میرسـد؛ از جمله شـطحیاتی چون « اسـتفـراغ » اثر سـارتر و « بیگانه » نوشـتهء البرکامو به لعـنتی نمی ارزند اما همان خزعـبلات** در اروپا غـوغا برپا کرده اند ولی رمانهای من پشـت کندو پوسـیده اند و احدی لای شـانرا بالا نمیکند. مع الوصف نا امید نیسـتم. بالاخره مردم به تلافی مافات بر خواهـنـد خاست و مروارید را از خزف (*) و خرمهـره تفـریق خواهـند کرد.

تحت تأثـیـر همین حرفهای کلان کلان نه یک دل، بلکه صد دل در سـِلک مریدان اسـتاد در آمدم و تبعـیت از او را آویزهء گوش کردم.

اسـتاد هر جمعه شـب، جلسـهء ادبی تشـکیل میداد و به پرسـش های اهـل مجلس که هـمه از مریدان گوش بفرمان او بودند پاسـخ میداد. در ضمن در محافـل ادبی که هر چند گاه دایر میشـد مارا چون جیل بقه! یا حواری هایش با خود میبرد و برخ مجلسـیان می کشـید.

شـبی اسـتاد اعلام کرد که فردا محفـل نقـد داسـتان داریم، قـرار اسـت که یکی از داسـتاننویسـها بهترین داسـتانش را بخواند و دیگران در بارهء نوشـته اش نظر بدهـند. شـما هم باید با چنـتهء پُـر و ذهـنی آماده در بخش مناظره و تحلیل اثر، لیاقـت و کار دانی تانرا نشـان بدهـید. سـوالات شـما باید دقـیـق کارشـناسـانه و کاری باشـد. فرض ِ فهم و فراسـت یک منتـقـد نکته دان این اسـت که مو را از خمیر جـدا کند و سـره را از ناسـره.

این گفـته ها تـلوحاً میـرسـاندند که باید پـرسـشـهای ما کوبـنـده و گیچ کـننـده باشـند و نگـذاریم که اثر و صاحب اثر صحیح و سـالیم سـالون را تـرک بگـویـنــــد.

جوانیکه نزدیک ترین مرید و شـاگرد اسـتاد بود در غـیاب مولای ما گوشـزد کرد که او شـاهـد برگزاری محافـل زیادی از ایندسـت بوده اسـت. منظور اسـتاد آن بوده که شـاگردانش مانند تیغ جوهـر دار، خودرا نشـان بدهـند و به کشـف چنان خلاهایی در داسـتان مورد نظر بکوشـند که عـقل دیگر منتقـدان در یافـتن شـان قـد ندهـد.

گفـتم: ممکن اسـت قـدری روشـنتر توضیح بدهی، درسـت نفـهمیدم.

فی البداهـه جواب داد: بطور مثال زوالهء خمیر، تخـتهء آش بری، آشـگز، و کارد دراز و تیز والدهء ماجده را هـنگام بـریدن آش در نظر بگیر که با چه مهارتی خمیرِ تـنک شـده را زیر تیغ می اندازد و رشـته رشـته از هم جدا می کـنــد.

بهت زده شـدم و با شـگفـتی چشـمهایم را به چشـمهایش دوختم. گمان کرد که هـنوز منظورش را در نیافـته ام. با طعـن و تعریض گفـت: چه آدم هـفـته فهمی! خوب گوش کن که چه می گویم! در دکان قصابی، کوفـته گر، اول گوشـتِ سـرخی را بر کـنـدهء چوبی قـیمه قـیمه میکند و بعـد از آن به دهان ماشـین گوشـت میدهـد تا در لابه لای چرخهایش ریـز ریـز شـود و از آن طرف خوب کوبیده و مُـثـله شـده بیـرون آید. به این میگویند نقـد گوشـت سـرخی و به آن میگویند نقــد خمیـرِ تـُـنک شـده، فهـمــیدی؟ ملا شـــدی یا خیــــر؟

تعجـبم دو برابر شـد ولی به همان پیمانه توضیح بسـنده کردم. دو سـه سـاعت آن شـب را صرف سـاخـتـن سـوالهای دو مجهـوله و سـه مجهـوله کردم تـا در سـاعـت مقـرر طرح کـنم و داســتـانـســرا را به تـله بیـنــدازم.

سـرانجام مریـدوار و نوکـروار در قـفای مرشـد ما براه افـتادیم و چون مشـت پـوشـیده و هـزار دینار داخل تالار شـدیم.

رئیـس محفل بعـد از حمد و ثنای مسـوولان فرهـنگ و هـنر کشـور و اظهار قـدردانی از مقام برگزار کننده، از نویسـندهء مهمان تقاضا میکند که پـشـت میکروفون بیاید و داسـتانش را بخوانـــد.

داسـتاننویس لاغر اندام و خوش پوشی که ظاهـراً یا واقـعاً بیشـتر از سـی و پنج سـال نداشـت رنگ پـریده و اندکی ترسـیده به قـرائت نوشـته اش می پـرازد و با آواز لـرزان و گلوی خشـکـیده تقلا میکند که توجه حاضران را جلب کند. اگر از حق نگـذرم داسـتانـش از جهات زیادی شـنیدنی و در خور توجه بود. از موضوعی نیم سـیاسی و نیم عاشـقانه، داسـتان ِ بالنسـبه جالبی سـاخته بود. عـشـق و وظیفه در تقابل با یکـدگر پیش میرفـتـند و بیچاره عاشـق در کشـاکش این دو نیروی متضاد میکو شـید هم خرما و هم ثواب کمایی کند! معشـوقه دختر مرد خرپولی بود که سـایهء جوانهای تند و تیز و خونگرم را با تیر میزد و تشـنهء خون شـان بود اما دو دلداده چنان دلبسـتهء یکدیگر بودند که دختر بی ترس و بیم به پدرش اخطار میدهـد که اگر مانع ازدواجـش با آن جوان انقلابی نما شـود از خانه فرار خواهـد کرد و یا خودش را خواهـد کشـت. پدر که از دل و جان دخـترش را می پـرسـتید لاجرم گردن می نهـد و با جهزیهء هـنگفـت او را به خانهء خواسـتگار میفرسـتد.

بی تردید که تم یا موضوع داسـتان کلیشـه ای و باب دندان سـیاسـت روز بود و نمیشـد که بر آن ایراد نگرفـت، ولی طرح و توطئه، کرکتر سـازی، توصیفها و تصویرها، گره اندازی ها و گره کشـائی ها که با زبانی روان و سـچه و عاری از تکلف نوشـته شـده بود سـزاوار ترغـیب و تشـویق بــود.

به هر رنگی بود نویسـنده خواندن داسـتانش را به آخر رسـاند و از حضار کف زدنی نه چندان پـر شـور تحویل گرفـت.

در بخش دوم برنامه که بعـد از صرف نان چاشـت و سـاعـتی تنفـس آزاد، مهانان مسـلح با سـلاحهای گرم و سـرد، داسـتان نویس مادرمرده را بر میـز تسـلیخ می خـوابانـنـد و بـا کارد و سـاطور به جـانـش می افـتـنــد.

شـنونده ای با آواز مرغی و باریکی صدا میزند: آقای نویـسـنده! درسـت نفـهمیدم آنچه را که خواندی داسـتان بود یا گزارش ِ مطول اخباری، یا قطعه ای به ظاهر ادبی، یا حکایتی باب طبع عشـاق سـینه چاک مکتبی. داسـتان کوتاه قـواعـد و اصولی دارد که عـدول از آن کفــر نویسـندگیسـت، کاش شـما داسـتان تانرا برای اهل بیت می خواندید تا صدقه و قربان تان می شـدند و بخاطر تان اسـپند دود میکردنــد!

دیگری از کنج دیگر تالاربانک میزند: ماشـاالله، دلیری از این بیشـتر نمی شـود. چه ماهرانه مگس را با گلولهء توپ نابود کردید! آیا بهـتر نبود که مگس را با مگسکش می کشـتید؟ تذلیل یک سـرمایه دار، با خِسَـت(**) و دَنائـَت(***) پدرِ دختر، محتاج آن همه دلایل فلسـفی و منطقی نبود که آقای نویسـنده از آنها اسـتفاده کردند. این انتقاد که با خـندهء بلند حضار بدقـه شـد چنان نویسـنده را دسـت و پاچه کرد که رنگـش چـون گل چـراغ زرد شـد، گـفـتی نفسـهای آخــر را می کشـــــد.

تیر سـوم از تیر کش بالکه یا چوکرهء اسـتاد ما جهید. او به تقـلید از اربابش مطنطن و لنگر دار گفـت: اسـتعداد شـما قابل تمجید اسـت و لی آنچه را که ارایه کردید یک حکایت شـرین به سـبک قـدما بود. داسـتان مدرن ویژگی های دیگری دارد که با تأسـف از قلم افـتاده بود.

همیطور از چهار طرف رگباری از پرسـش های بی جا و بجا بر سـر نویسـندهء مظلوم باریـدن گرفـت و پاک سـرسـامش کرد.

دیگر از که تا مه از جوان تا پـیــر، از چاق تا لاغـر، از دانا تا نادان، از فرط خود نمایی شـگـفـته بودند؛ انگار لاشـخورهایی بر نعـش چسـپیـده اند. من هم که تنـور را داغ دیده بودم در آن مراسـم سـنگسـار شـرکت کردم و سـنگـدلانه فـریاد زدم: قـربان! کار بوزینه نیسـت نجاری! نوشـتهء شـما بجز داسـتان کوتاه هـر چیـز بود، واقـعاً که معرکه کردید!

حاضران باز هم کف زدند و موجی از خـنده و تمسـخر سـراپای تالار را به لـرزه انداخـت. با نیم نگاهی به سـوی اسـتاد، قـدر و قـیمت تبصره ام را از ایشان اسـتمزاج کردم. رضامندانه کله جنباند و از تهء دل وانمود کردند که حرفی برابر دل شـان گفـته ام.

باید با شـرمسـاری اعـتراف کنم که در آن احـتـفال به ترفـنـد هایی آشـنا شـدم که جـن ها هم از آنها سـر در نمی آوردند. رفـته رفـته دریافـتم که به غـیر از حلقهء ما، حلقه های متعـددی در شـهر ما وجود دارند که در رأس هـریک پیشـوایی به قـدسـیت پیشـوای ما وجود دارد که با کراماتـش حلقهء مریدان را می چرخاند و ارادتمندانـش را بـا رشـتهء محکم ِ یک تسـبیح دسـتگردان و دسـت آموز، به نخ کشـیده اسـت.

همین گونه در مرور زمان فـهمیدم که این جزایر و حـلـقه های فکر و ذکر و قـلمزن، تعـلیم و تعـلم و ارشـاد چون گوشـت و کارد دشـمن خونی هـمدیگر اند و رقابتی آشـتی ناپذیـر بین آنها جریان دارد. هـریک با فـتـیله و چراغ مراقـبند که در دیگری عـیب و نقصی پـیــدا نمایند و آنرا با کوس و کرنا چنان بزرگ کنند و دامن بزنند که تا آسـمان هـفتم انعکاس کنـد و گوش فـلک را کــــر نمایـد. اگر مجمعی از خود درخشـش نشـان میـداد فـوراً با تخریب و تـفـتـیـن مجمع دیگر مقابل میشـد و کارش به لجن می کشـید. و اگر از خود کاهـلی و کند پـویی بروز میداد، بی درنگ تاپهء بی عرضگی به او می چسـپـید و شـهـرهء شـهـر میشـد. اگر صاحب قـلمی از آن گروهک ها مقاله ای به چاپ می سـپـرد و یا کتابی منتشـر میکرد به سـرعـت برآن فی میگرفـتـند و از زمین و زمان صدا می برآمد که چرند اسـت و به لعـنتی نمی ارزد. به این صورت قـبرکن هـمدیگر بودنـد و تا رقـیبی را در حال فـترت میدیـدنـد به چابکی گورش را می کنـدند و با انداخـتن چند بیل خاک نامـش را از صفحهء روزگار می زدودنــد.

در هـر محفل نقـد شـعـر و نقـد داسـتان سـر دوسـه نفـر شـاعر یا داسـتان نویـس برباد میرفـت و از حیثـیت و اعـبار محروم میگـردید. آن گاه خرده گیر ها، فی بگـیـرها و عیب جوها چون گرگها بر نعـش هجوم میبـردند و پـوسـت از سـرش می کنـدنــد.

در آن نشـسـت هم بیـره های همه می خاریدند و ذایقهء گوشـت نرم و نمکین، یکایک مهاجمان و خرده گیران را تحریص کرده بود که هـرچه زودتر پوز های شـان را در حفـره های شـکم نویسـندهء مظلوم فـرو بـرند و با مکـیدن خون تازه و گرم تشـنگی بشـکـنـنـد. حـس پنهان و شـیطانی درنده خویی، قانون جنگل را بر قـرار کرده بـود. نمایـش کـین تـوزانــه، بی امان و بی مـدارا، مـیـدان بـزکشـی را به خاطر می آورد. هـر چـاپ انـداز و پــرســشـگری می کوشــیـد بُـز مُـثــلـه شــــده را بـــه دایــــــــــرهء « حــلال! » بـیـفـگـنــد.

بالاخره هـیچ جای سـالم برای داسـتان نویـس نماند. انگار پلنگی خون آشـام سـینه اش را دریده، خـرسی تیـز چنگال گردنش را شـکسـته، گرگی گرسـنه نیشـهای دندانش را در قـلب او فـرو برده، کفـتاری سـیاه جرده پـوسـت سـرش را کنده، گربه ای وحـشی جگرش را پاره کرده و روباهی محیل پاره ای از سـرخی گوشـت رانـش را حریصانه بریده و دوان خود را به بیشـهء خلوتی رسـانده اسـت.

 آخـرِ سـر، دوتا لاشـخور که بر درختی قابو میداده انـد بربقایای نعـش هجوم برده و چشـمهای قربانی را بین خود قـسـمت کرده انــد.

سـرانجام نوبت تدفـیـن فـرا رسـید و رئیـس ما با بلاغـت تمام، اورادی را به صیغهء دعای مغـفـرت نـثــار شـهـیـد مُـثـله شـده کـرد و خـتـم نشـسـت آنــروز را اعـلام کـــرد

بدین گونه با همین کارسـتان ها، زمسـتان گذشـت و روز های آخر سـال فـرا رسـید. درسـت بیـادم نیسـت که در چندم ماه حوت اجلاس سـالانهء انجمن نویسـنده ها برگـزار شـد. دراین آخرین نشـسـت به پیشـنهاد منشی های بخش های مختلف، شـماری از کارگزاران از جمله خودم ارتقای مقام یافـتیم و به عضویت شـوای مرکزی که جایگاه خاصان و سـروران بود رسـیدم. مولای ما که ریاسـت افـتخاری جلسـه را بر عـهده داشـت شـمرده شـمرده خدمات به ظاهـر برجسـتهء مرا در راه پیشـرفـت ادبیات آفـرینشی بر شـمرد و رندانه بسـویم چشـمک زد. از آن چشـمک و ایمای معـنا دار دریافـتم که جناب مرشـد به تـلویح می گویـدم بی پـیـــر مـــرو بـــه خــرابـــات!

از هـمان دور با خم کردن سـر، نیمه تعـظیمی نمودم و افاده دادم که کماکان مرید حلقه به گوشـش اسـتم. در آن محفل تمام کرده ها و نکرده های انجمن، شـامل چندین مجلس تعـزیه، خاکسـپاری و یادبـود شـهدای صاحب قـلم جمعـبندی شـد و برای اجلاس پایانی تصمیم گرفـته شـد که بازهم به مرده های خوشـنام و زنـده های بدنام بپـردازنـد و هـر قـلمزن حد ناشـناس و موقع نشـناس را که بی تـَوَلا((*)) به مرشـد شـناخـته ای قصد فـراز آمدن داشـته باشـد زیر تیغ نقادان بیندازند تا برای ابـد شـوق نویسـندگی بر سـرش نـزنـد. در ضمن قـرار شـد از شـورای مرکزی دعوت به عـمل بیایـد تا نویسـندهء شـایسـتهء سـال را برگـزینـنـد و جایـزه ای اختصاصی را در اختیارش بگذارنـــد.

آخرالامر درتالاری بزرگ و چـراغانی رئیس و معاونان انجمن، هـیأت اُمَـناء((**))، منشی های جدید و سـرگله های گروهـک های نمیه مخفی و عـلنی گرد میز عریض و طویلی نشـسـتـند و به توضیحات رئیس جلسـه که شـرایط دریافـت جایـزهء بزرگ را بر می شـمرد گوش میدادنـد.

سـخنران بعـد از مقدمه کوتاهی گفـت که هـیأت رهـبری انجمن به ابتکار جالبی دسـت زده که ازهـر نظر شـنیدنی وجالب اسـت. امسـال برای نویسـندهء سـال جـایـزهء سـال به مبلغ پنجصد هـزار افغانی اعطا خواهـد شـــد.

اعلام این خبر هـیجان انگیز همه را تکان داد و در بین حضار ولوله افگـنــد. بار دیگر شـرارهء طمع و حرص بی پایان مجلسـیان زبانه زد و تقـریباً اکثر سـرشـناسان، کاندید دریافـت جایزه شــدنــد.

مــرشــد ما هم از قـافـله پس نمانـد و به عـنوان یک داوطلب نامدار ثبت نام نمود. بالآخره رأی شـماری انجام شـد و خلاف انتظار، خواهر مولای ما بیشـترین آراء اهـل مجلس را از آن خود کــرد.

چـشـمم برخـسار مرشـد ما بود. کــبــود شـــد، زرد شـــد، ســفـیــد شــد و خاکســتری شـــد. نخسـت انفـعــال و ســـرخــوردگی بر سـیمایش سـایه افگـند، بعـد از آن غـضبی مهـار ناشــدنی از چشـمایش فـوران کرد. مثـل فـنـر از جا جهـید و فـریـاد زد: در رأی گـیری تقـلب شـده، من قـبولـش نـدارم!

خواهـرش که نویسـندهء توانا و بزرگواری بود با متانت و آرامش خاصی گفـت: من از تمام کسـانی که به نفع این حقـیـر رأی داده انـد عـمیـقـاً سـپاسـگـزار اسـتم، ولی بخاطر برادر ارشـد، فـرزانه و فاضلم ترجیح میدهـم که از حق خود به منظور ایشـان بگذرم و از دریافـت جایـزه صرف نظر کـنـم.

به منظور رفع غـایـله، رأی گیری از سـر انجام شـد و پیشـوای ما جایـزه را از آن خـود کــرد.

دیگـر طاقـت نیـاوردم و تالار را تــرک کــردم.

نمی خواسـتم زود به خانه برسـم. مراسـم سـر بریدن خورشـید در کشـتارگاه مغـرب جرایان داشـت و خون تازه اش دامن آسـمان را سـرخـرنگ کرده بود. گفـتی داسـتان خوانده و تـقاص((***))  پس میدهـد. کوچه های زیادی را پشـت سـر گذاشـتم. هـوا بوی خون تازه میـداد. خودرا پیکر نیمه جانی زیر پـای ســتـوران سـوارانی یافـتم که چند سـال پیـش به قـصـد قـتـل عام مردم نیشـاپـور شـمشـیـر می زدند. از آن بالا صدای سـنگـیـن و شـاد امیر تیمور لنگ بگوشـم رسـید که خطاب به همرکابـش میگفـت: به به ! چــه هــوای روحـپـــروری، دلـم از عـطــر دل انگـیـــز ایـن خـون هــای تــازه شــگـفـتـــه شـــد! ਄

سـویدن ــ یون شـاپینگ       2/9/2004

************************************************************

* صولت ( صَ. وَ ) قـدرت، هیب 

** خزعبلات ـ جمع خـزعبل ( خَ زَ بَ یا خُ زَ بِ ) به معنی ســخن های بیهوده و باطل و خنده دار،

 *** خزعبیل ( خُ زَ بِ ) هم میگویند.

 **** خزف: ( خَ زَ ) سـفال، ظرف گلی که در کوره پخـته شـده باشـد،

***** خِسَـت: ( خ ِ. سَّ ) فرومایگی و پستی ، نامردی.

 ******  دَنائـَت: ( دَ. ءَ ) فرومایه و بی باک گردیدن، فرو مایه شـدن

 *******  تولاـ ( تَ. وَ. ) محبت و امید؛ دوسـت داشـتن.

********  اُمَـناء ـ ( ا ُ مَ ) جمع امین؛ مردمان امین و امانت دار،زنهار داران

********* تقاص ( تَ. صّ) از یکدیگر قصاص گرفتن، تاوان گرفـتن

معانی لغات از لغتنامه دهـخـدا و فرهـنگ عـمید

» اضافات از ناشـر« است

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:20  توسط سعید  | 

خُسرګنۍ

لنډي کيسه

خُسرګنۍ

ليكوال: منظر امام                                        ژباړن: مبارك شاه

 ډاكه ما په خپل كور اچوله، مطلب په پخپله خسرګنۍ، زه هغه څوك يم چې تاسې ورته زوم وايئ د واده نه مخكې پدې كور كې زما ډېر عزت كېده، ټول به مخكې او وروسته رانه روان و تا به ويل چې د دوى په منځ كې كوم شهزاده روان دى، ليكن كله چې مې واده وكړ نو عزت مې ټول ختم شو، زه لـه خپل خسر سره لكه د يو مزدور په شان اوسېدم، د اختر پورې په ما د هيچا پام نه و، اختر زما د ښځې نوم دى خسر مې ډېر لوى كور لاره موږ ښځې او مېړه ته يې پاس چت كې كوټې راكړې وې، چاى، ډوډۍ به مو يو ځاى خوړله، زما خسر يو كامياب تجار و او په كوروړونو روپۍ يې لرلې ماته هر څه معلوم و چې خسر مي پيسې چيرې ږدي او كونجي ګانې چېرته ږدي، ما ډېر داسې خوبونه ليدلي و چې زه لـه خارج نه راغلى يم او نارې وهم اخترۍ، اخترۍ او هغه راشي او راته ووايي، څه شور دې نښلولى، زه ورته وايم بس په همدې ساعت كالي راټول كړه ما تا ته خپل كور واخيست او جيبونه مې هم ډك دي زه چې كله جيبونه راتشوم نو راويښ شم او چې كله پوه شم چې دا خوب و نو ژړا راشي، يوه ورځ مې خپل خسر ته وويل ماته څه كار راكړه هغه راته وويل: د څه لپاره ما ورته وويل چې ماته د اښه نه ښكاري چې قرار په كور كې ناست يم خورم او څښم او كا رنه كوم هغه راته په خندا ويل تا ته د كولو هېڅ ضرورت نه شته تا ته د څه كمى دى ښه ډودۍ ښه كور او څه د جېب خرڅ هم ملاوېږي نور ته څه غواړې او كه په كار كې بند شې كور به څوك سمبالوي او زه پدې خبره وسوزېدم بس زه د نور كار نه يم بس د كور نوكري به كوم لـه هغې ورځې وروسته مې د غلا پلان جوړ كړ.

 تاسې دې ته ډاكي نه بلكې غلا هم ويلى شئ، زه پوهېدلم چې زما خسر پيسې چېرته ږدي په يوه خوا ټول كور زما و او هېڅ پابندي په ما نه وه د كور په هره حصه كې زه ازاد وم او هېچا په ما باندي شك نه كاوه، زما كوشش همدا و چې د چا په نظر كې رانشم دا كار ما بايد په ډېره هوښيارتيا كړې واى زما پلان داسې و چې بايد لـه دروازې نه واخله د خسر تر المارۍ پور داسگي ښودلى واى چې څوك لـه باندې راغلى او غلا يې كړې، د پيسو نه علاوه ما بايد نور داسگي شيان هم غلا كړي وى چې د چا شك نه وى راغلى، دا موقع ماته په هغه ورځ لاس ته راغله چې دوى ټول واده ته روان و په دوى كې زما ښځه هم وه او ما ته يي وويل ته لـه موږ سره ځې ما ورته انكار وكړ او ورته مې وويل چې زه د يو دوست كره ځم او د دوى لـه تګ نه مخكې ووتلم، لږ ساعت وروسته زه د شا په دېوال راواوښتم او غلى غلى په قرار قدمونو د المارۍ خواته روان شوم، ما ته معلومات و چې كونجي چېرته ده پدې وخت كې مې يو دروند غږ واورېد، خورشيده، ته نه يې تللى لـه پښو څخه مې زمكه لاړه، دا غږ مې د خسر و، نه زه نه يم تللى، خسر مې راته وويل خورشيده زويه لـه تا سره يو څو خبرې لرم، خسر مې ډېره په پسته ژبه راته وويل، تا ته معلومه ده چې موږ لـه تا سره څومره مينه كوو، ما ورته وويل ډېره، راته يې وويل، زويه ته كولى شې چې د دې مينې بدله راخلاصه كړې، ما ورته وويل حكم كوئ، زويه ته به زما په خاطر لـه دې كور څخه غلا نه كوي، د خسر غږ مې ورور، ورو دردناك كېده، ما ورته وويل، دا ته څه وايې، مثال درته وايم، زه دا څرنګه مثال كړم، او ما كله هم غلا نده كړې، كه كله دې نه وي كړي اوس يې وكړه، زه هېڅ نه پوهېدم چې د ده څه مطلب دى، ما ورته وويل، دا ته څنګه خبرې كوې زه اوس لـه خپله كوره غلا وكړم.

 هغه راته وويل، ګوره زويه د عزت سوال دى ته به دا غلا كوې، ما ورته وويل چې ته ما ازمايې، هغه راته وويل يو ته يې موږ بچولى شې، بيا نو ده لـه درده ډكه كيسه وكړه چې داسې وه، لـه ده سره پردي اسنادونه و چې د هغه پر غيب كولو ده ته په كوروړونو ګټه رسېده، د ده لـه هغې خلكو سره اختلاف پيدا شوى و، ده دا اسناد غيبول غوښتل او هغه هم په ما يانې ده خلكو ته دا ښودلـه چې كور اور واخيست، د كور لـه څراغ څخه، ليكن خسر صيب زه خو پدې كې جېل ته هم كېدى شي لاړ شم، هو زه همدا غواړم، څه، ته خو زما خبره واوره، ته په دا كاغذونه غلا كړې او چېرته به يې واچوې او په تا به محكمه چالان شي، زه وسوزېدم او ورته مې وويل: زه به جېل ته لاړ شم؟ هو ته به جېل ته لاړ شې، ليكن تر څه وخته، بس كال يا شپږمياشتې او بيا به ماته په ديكو، ديكو لـه كوره وباسې، هو، كېدى شي همداسې وشي خو ستا ژوند به لـه همدې ځاى څخه پيل شي، هغه څنګه، هغه داسې چې زه به تا لـه اخترۍ سره امريكا ته ولېږم او د كاروبار لپاره به پيسې هم دركړم چې پنځه شپږ كاله تېر شي بيا به راشې، دومره د چا يادېږي چې لـه تا سره څه وشو، زه په سوچ ولاړم، د خسر غوښتنه ډېره ښايسته وه، او زما په ژوند كې نور څه و بغير لـه ناكاميو ما خو هسې هم غلا ته پلان جوړ كړى و او همدې ورځې ته ناست وم، مخكې مې په خپل سر كوله او اوس راسره خسر شريك و خسر مې په دردناك اواز راته وويل څه سوچ كوې ما ورته وويل، سوچ مې دا كاوه چې ستا مشوره قبوله كړم.

 خسر مې ډېر زيات خوشاله شو او ويې ويل: دې ته وايي زوم چې د خسر په درد پوهېږي، او ما ته يي وويل همدا اوس خپل كار پيل كړه، په ما د غلا الزام ولږېده او زه جېل ته لاړم، ما ويل چې اوس هر څه چې وي وي به زه راتلونكى ژوند ته خوشاله وم كوم چې په امريكا كې تېراوه، پدې غلا كې زما دومره زياته بې عزتي وشوه چې هېڅ پوښتنه يې مه كوئ، ليكن ما د دې پروا نه كوله ځكه چې زما راتلونكى ښايسته و، ډېره موده پس مې ليدو ته خسر راغى، او زه ورته ډېر خوشاله شوم، خورشيده، زويه تا چې كومه قرباني وركړه د هغې هېڅ اندازه نشته، ما ورته وويل: ما خو ستاسو په خاطر وكړه، زويه، يو معمولي كار بل هم وكړه، امر كوئ، اخترۍ ته طلاق وركړه، دا ستا اخيري قرباني ده، دا ته څه وايې زه طلاق وركړم اخير ولې، ولې چې زه غل زوم نه غواړم زه يو عزت دار سړى يم، دا ته څه وايې دا خو ما ستا په خوښه وكړه، څوك يقين كوي، او اوس خو ستا سزا هم شوې اوس چې هر څه وايې ويلى شې نو څه فايده، كاش چې زما لاس د ده مرۍ ته رسېدى ما به په لاس كې ده نه ساه ايستله، افسوس ما هېڅ نشو كولى، لـه مجبورۍ تر ما اخترۍ ته طلاق وركړ، زما ټول خوبونه لـه خاورو سره خاورې شو، دا كيسه زه تاسو ته په جېل كې ليكم.

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:19  توسط سعید  | 

بهای عشق

داسـتان کوتاه

بهای عشق

داکتر ش. پرتو

  

هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...

با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:

ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...

بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری "    " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.

عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.

از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...

چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:

ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها  بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.

هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟

قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:

هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...

هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...

از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه        میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.

چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:

ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:

ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:

ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...

ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.

سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.

دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!

آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.

ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند.

هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.

امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.

ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:

ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟

ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.

هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟

ماندانا گفـت: نمی دانم.

سـپس هـیرتا آرام گفـت: این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...

سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کرد!...

در باره نویسنده:

شـین پرتو شـاعر و نویسـنده ایسـت که طبعی ظریف و اسـتعداری فراوان در سـرودن اشـعار جذاب و داسـتانهای دل انگیز دارد. این نویسـنده به چند زبان خارجی آشـنا و از ادبیات قدیم فارسی نیز با اطلاع میباشـد . بنا برین وسـعت اطلاع و اسـتعـداد او دسـت به دسـت هم داده و در نگارش داسـتانهای دلپذیر او را موفق گردانیده اسـت.

در داسـتانهای این نویسـنده روشـن بینی ومبارزه با هـر نوع بدی و آلودگی به چشـم میخورد.

برخی از آنچه از نظم و نثر این نویسـنده بزیور طبع آراسـته شـده به شـرح زیر اسـت:

دختر دریا، سـمندر، ژینوس، غـژمه، پهلوان زند، سـایه شـیطان، نمایشـنامه کاوه آهنگر، شـیطان، کام شـیر، ویدا و زندگی فـرد اسـت. □

لينک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:17  توسط سعید  | 
تبليغات