
تصاویر طبیعت
دانلود آهنگ
عکس بازیگر زن
عکس ماشین
دانلود نرم افزار
عاشقانه
جوک و sms
اخبار بازیگران
بیماری
مطالب بسیار جالب و خواندنی
بازیگران هالیوود
جاوا اسکرییپت new باویرایش های جدید وکمیاب وباکلاس
دانلود بازی
دانلود فونت زیبا
دانلود فیلم
دانلود ویروس یاب قوی
ترفند و نکته ها
کلیپ موبایل و کلیپ عکسی هنرمندانه
كتاب الكترونيكي
دانلود آهنگ سامی یوسف
اسکریپت قالب وبلاگ زیبا
sms love
sms زیبا
عکس بازیگر مرد
عمومی
تم موبایل
زنگ موبایل
اموزش هک
ورود به چت روم فارسی
بیوگرافی زیبا بروفه
مدل دکوراسیون های روز اتاق خواب وحمام
پخش زنده حرم امام علی
داستان کوتاه
بيوگرافي مهناز افشار
بيوگرافي مهتاب كرامتي
بيوگرافي مريم امير جلالي
بيوگرافي محمدرضا گلزار
بیوگرافی نیکی کریمی
اسکرین سیور
داغ داغ عجایب الخلقه
عکس مذهبی
داستان های عشقولانه
تصاویر کارتونی زیبا
آموزش مصور برنامه Nero
مدیریت حرفه ای GMail
رمان هاي بسيار زيبا و خواندني...
قالب سایت
ماهواره
انواع ماسک براي پوست نرمال
عکس جدید یوزاسیف
عکس ناز بچه
قالب رویای من برای سایت
ليست نمايندگى های شرکت مبتکران سامانه پارس
کد جاواموزیک کلاسیک ساده
تم زیبای Steel Flash مخصوص ویندوز ویستا
دانلود انواع نوحه
مطالب نیکو دوست ودوست یابی
تصاویری از این فاجعه دلخراش...
جاوا روش ساخت اسکریپت
آشنايي با برنامه نويسي
اسکریپت موسیقی غمناک
دانلود آهنگ های اندی
جدیدترینها آلبومها
درونگرا هستید یا برونگرا؟
رتبه های و درصدهای قبول شدگان آزمون کارشناسی ارشد
رتبه های و درصدهای قبول شدگان آزمون کارشناسی ارشد
جدیدترین فیلترشکن
تصاویر زنده و مستقیم از مناطق مختلف جهان
یک چترم بسیار پر بازدید
افزایش آمار وبلاگ ها ::
چت
معرفی سایت های کسب در آمد
سایت پخش فیلم
بزرگترین سایت عمومی کلیک کنید
اخبار ایران
چگونه پيشنهاد ازدواج دهيم؟
کدهای موس سری یک
۞زیباترین قالبهای وبلاگ۞
::سرزمین دانلود::
»»» آدرس جدید وبلاگ «««
» تیتراژ پایانی سریال باغ مظفر
قالب وبلاگ
::
هفته دوم اسفند 1387
::
هفته اوّل اسفند 1387
::
هفته چهارم بهمن 1387
::
هفته سوم بهمن 1387
::
هفته دوم بهمن 1387
::
هفته اوّل بهمن 1387
::
هفته چهارم دی 1387
::
هفته سوم دی 1387
::
هفته دوم دی 1387
::
هفته اوّل دی 1387
::
هفته چهارم آذر 1387
::
هفته سوم آذر 1387
::
هفته سوم آبان 1387
::
هفته دوم آبان 1387
::
هفته اوّل آبان 1387
افراد آنلاين :
تعداد بازديدها :
تبليغات شما در اينجا
ايشرداس
گلنار و آيينه رمانی در مايه های تازه و غير متعارف
ايشرداس
بيخی بيادم است که که عصر يکی از روزهای پائيز سال ١۳۵۳ خورشيدی بود، که با سفارشنامه ای از شادروان علی حيدر لهيب، معلم مضمون دری ما، نزد استاد بزرگوار اعظم رهنورد زرياب، که در آن هنگام، رياست اداره نشراتی «کابل تايمز» را به عهده داشت، رفتم تا نوشته گونهء مرا ويرايش فرمايد، چه درآن مقطع زندگی، شوق داستان نويسی، مرا شيفته وار مدام به خود ميکشاند.
استاد فرزانه در عقب ميزنيم دايره اش ، به مطالعه مجله « تايمز» مصروف بود. در نگاه نخستين، بيدرنگ دريافتم که ايشان فراتر از يک محقق و نويسنده، دوستدار ورزش پسنديده ما افغانها، يعنی پهلوانی نيز می باشند، زيرا گوش هايی پنديده و اندام تنومند شان، نتيجه آن ورزش بود. بعد از معرفی کوتاه معمول، عذر خود را ارائه کردم. جناب زرياب شتابزده چند سطر آن نوشته گونه را خواند، تساهل و شکيبايی که در سرشت او است، نه گذاشت تا حقارت تندتر به من غلبه کند. خيلی ها آرام، پر محبت و موجز در مورد ، مرا راهنمايی کرد، از مأخذ ها نامبرد. نوشته ام را واپس داد. دانستم که سيرِ راه ِ نويسندگی و آفرينش هنری برايم آسان و ممکن نيست. کوه است و کوتل دارد، لذا با عجز تمام نابينيشی ام را پذيرفتم.
پسانها گاه گاهی استاد زرياب را می ديدم و باری خستگی کوير خشک روزها را با مطلعه داستان ها، پژوهش های ادبی و ديگر آثاراش، به کنار می گذاشتم.
درين اواخر رمان بلند پايه ای را که بنام « گلنار و آيينه» از سوی مرکز نشراتی آرش به تيراژ يکهزار جلد در زمستان ١۳۸١ خورشيدی در شهر پشاور انتشار يافته، خواندم و راست بگويم، چند بار خواندم.
اين رمان که از طرف فرهنگيان کشورمان، با علاقهء فراوان و ابراز نظر های گوناگون استقبال شد، در حقيقت نخستين داستان است که در آن از مساله زندگی های پس از مرگ، حکايت گرديده و فرهنگ هندويی را اندک زمزمه می دارد.
فرهنگيان صاحب دل و صاحبقلم مان، به نقد و ارزيابی ادبی آن رمان پرداخته اند، که در برخی موارد نظر همگون و در بعضی جا ها، از رهگذر سليقه و برداشت شان، ديدگاه های متفاوت داشته اند.
زمان « گلنار و آيينه» زندگی يک رقاصه، (ربابه) را بازتاب ميدهد که هنر رقص را از مادرش و مادر او از مادر ِ مادر مادرش فراگرفته و هريکی از آنها، آرزو برده اند، تا در روند زيست خويش آن هنر را والاتر ارائه دارند. نويسنده، حوادث را گزارش نه، بل خودش راوی داستان و با قهرمان قصه همگام بوده است، که اين همنفسی، پهلوی نهايت زيبای رمان را تبلور می دهد. استجواب و گفت و گوها آنقدر قشنگ و مردمی مطرح شده اند، که خواننده می خواهد، بی قرار حوادث را دنبال نمايد. زبان راوی، در پيشکش حوادث و بازتاب وقفه ها، کمتر از شعر نيمايی امروز ما نيست! به گونه مثال، در صفحه ۹١ رمان می خوانيم:
در آسمان مستطيل شکلی که از ميان ديوار های دو سوی کوچه نمودار بود، ستاره ها بل بل می درخشيدند. هوای خنک پس از نيمه شب را احساس کردم و شنيدم که مادر مادر شيرين، گلنار، پياله ها را به صدا در آورده بود: شنگ شنگ شنگ ... و چينیی های اتاق هم مستانه به صدا درآمده بودند: تنگ تنگ تنگ و شيرين می خواند: « افاق را گر ديده ام ، مهر بتان ورزيده ام....»
چه حالت خوشايند ولذت بخشی بود. و بازهم از آسمان شب، سرمه و ستاره می باريد.
يکی از شاعران، ژورناليست و گويندهء والا مقام کشور مان، نيز از زبان لطيف راوی داستان ساختار نيکوی قصه به ستايش ياد و از پرداخت شاعرانه آن متاثر گرديده مثال برده است:
«ماه هفت شبه در سينهء آسمان بود و گورستان در زير اين آفتاب کمرنگ هو مي زد.
هيچ کسی در آن دور و بر ها ديده نمی شد. در دور دست ها، در دامنهء کوه، چراغ های خانه ها بل بل می کردند. کوچه های قديمی کابل خاموش آرام بودند و کتاب سيـــاه شب، با واژه هــای ستاره يی، همچنان گشوده و باز بود. ١»
فرزانهء صاحب نطری به پندار است: که « گلنار و آيينه» عصر مهاراجه ها و روايات و افسانه های هندی را در فلمها نيز تصوير شده اند. چنان پرده يی از تکرار چرخ فلک ، به نمايش می گذارد، که از اين نظر نو نيست، تکراری است و برخلاف سخن عشق که از هر زبان که بشنوی، نامکرر است، قصه يی مکرر، و از هر زبان که بشنوی ، کهنه است. حال آنکه ساختار داستانی اين روايت در پيشينهء داستانويسی ما، کاملاً جديد و بی همتاست، افسانهء کهن در ساختار نوين، و نويسنده با مهارت توانسته است همواره مرز ميان راوی و نويسنده را حفظ کند.۲»
به پندار اين قلم، نويسنده اين مرز را بنا بر اصول داستان نويسی بنا داشته است، خشکی ، عدم صميميت ها عايق و حاکم اين مرز ها نيست. حتی در بسا موارد دامنهء گسترده تر شناخت اجتماعی را برای خواننده عرضه می دارد و او را به رخ حقيقی تصوير، نزديک می نمايد. تذکر سال تولدش و سالروز در گذشت شاه بخارا، درآغاز حکايت و آوانيکه راوی خود را به خاله شيرين معرفی ميدارد، مادر و پدرش از زادگاه يی جداگانه بودند و در دانکشده زبان و ادبيات دانش آموز است، به يقين خواننده فرهيخته، ميداند که به نويسنده رمان گوش فرا داده تا به راوی داستان.
صاحبقلمی که خود هم از نويسندگان مطرح عصر است، در ارتباط گفت و گوی اين قصه نگاشته است:
« يکی از ويژه گی های داستان، گفت و گو يا گويش شخصيت های داستان است، از طريق گويش، از يکسو شخصيت های داستان معرفی می شوند و از طرف ديگر، ديدگاههای نويسنده نيز باز تاب می يابد حتا در پاره يی از موارد ، طرح داستان را نيز همين گفتگو و گويش به دوش می کشد و پيش می راند.۳»
نگارنده نه از ادبيات زبان دری حرفی می دانم و نه از سواد بهره ای، صرف آرزو دارم به مسأله تذکر کرشنا به گلنار، هنگام رقص آتشين او در قصر آيينه بندان ِ مهاراجه، اندک توضيح دهم:
به باور من، انتخاب آن حادثه در داستان، تصافی نه بل منطقی بوده و نويسنده رمان خواسته، اوج گلنار را والاتر تبارز دهد. « کرشنا» دهمين پيام آور ايين هندو، هم عصر حوادث ديرين « مهابهارت» بوده است، کتاب مذهبی هندوان « گيتاجی» به اين دوست پروردگار، نازل شده است، که يارعاشقان است و همدم بيدلان. او از لحاظ قشر طبقاتی، کشاورز بود، هميش با خود « نی» همرا ميداشت تا حديث عشق، پيام محبت و نوعدوستی به ارمغان آورد. عاشقانه زيست، وعده سپرد که به نوای هرعاشق پاکدل برسد و نزد خدواند شفاعت او را بدارد. چنانکه به دلباختگان زياد ظاهر شده و آنها را به مراد رانده است. مشرف شدن حضورآن دوست خدواند، مستحيل نيست، البته عبادت از ژرفای قلب، رياض پيگير و لجام دادن به نفس سرکش می طلبد.
در قديم های نه چندان دور، کرشنا به دوشيزه
» ميرا« که پيشروی مجسمهء او هر روز عاشقانه ميرقصيد، و دوست داشت با کرشنا شريک حيات باشد، ظاهر شد.
مردم عامی دوشيزه ميرا را رقاصه حرفه يی می پنداشتند، و او را » ميرا بهايی« خطاب می کردند. دوشيزه »ميرا« به زبان هندی اشعار زياد در حمد خدواند و وصف کرشنا سروده است. هنگام عروسی اجباری ، صرف مجسمه کرشنا را جهيز گونه، از خانهء پدر با خود آورد. نه گذاشت شوهرش که از شهزادگان قبيله راجپوت بود، به او نزديک گردد. داستان عشق ديرين خود با کرشنا را برای شوهرش بيان داشت، لذا آن شهزاده پاکطين، بعد از آگاهیی واقعييت او را به حالش گذاشت تا اينکه پسانها، در يکی از شامگاهان مهتابی، رقصان رقصان بسوخت و به ابديت پيوست.
کار برد مسأله ظهور کرشنا ، بازتاب دهنده مطالعه ژرف نويسنده رمان را به مسايل هندوئيزم می باشد. زمانيکه جناب زرياب دفترچه ای»ما باشندگان ديرينهء اين سرزمين« را ويرايش نمود، باور يافتم، او هنگاميکه دانش آموز دانشکده ادبيات کابل بوده، در کتابخانه آن دانشگاه که در آن عصر با داشتن مقدار کافی کتاب، خيلی پربار و غنی بود، کتاب های » رامايانا و اپنيشدا «را مطالعه کرده است و کتاب »گيتاجی« را به زبان انگليسی خوانده و پيرامون آيين هندو، آگاهی قابل ملاحظه دارد. پس روشن است، که آن قسمت رمان از کدام فلم هنذی کاپی نشده است بل بيانگر قدرت جادويی قلم نويسنده او بوده است.
عشق و هنر هرگز به مرز و مرزبان سر فرو نمی آرند، پيام محبت و انسانيت را شيفته وار حکايت ميدارند؛ با وصف ذکر هنر رقص هندی، شهر لکنهو و مهاراجه ها، رمان « گلنار و آيينه» داستان سراپا افغانی است از قلب کشور مان، از جگر توته يی هر افغان شير پاک، يعنی کابل عزيز قصه ها دارد. چنانکه خواننده فرهيخته می پندارد، خود حاضر حوادث بوده و منحيث بيننده با احساس همواره ربابه را با خانواده اش در بازی سرنوشت همراهی کرده است.
خالق عاشقان خوب می داند، که آيا اشک های »ربابه« نازنين، موجب برگشت نويسنده و راوی قصهء زندگی او و مادر او »گلنار« به دامن مادر وطن گرديد، و يا رهنورد راه ِ ندای قلم، خود خواسته است، از زندگی »آيينه« بندان غربت بيرون آمده، روزگار وصل خويش را بجويد.!
جايش هميش سبز و يادش گرامی و پدرام باد.
زير نويس ها:
1 ـ جناب عبدالله شادان؛ نقد بر رومان گبنار و آيينه از رهنورد زرياب، صفحه انترنت بی بی سی ، ماه آگست 2003
2 ـ جناب زلمی با با کوهی ؛ گلنار، زندانيی آيينه ها . مجله زرنگار، شماره 12 حمل 1382 ص 34، چاپ کانادا.
3 ـ جناب نعمت حسينی ؛ در حاشيهء «گلنار و آيينه » رمان از رهنورد زرياب، مجله کاخ سخن شماره 9 سال 1382، صفحه 2 . چاپ شهر مونشن آلمان.
زن دایی در حالیکه نگرانی رو می شد توی چهره اش دید. گفت چرا الان میاد. بالا تو اتاق نازنینه.
رنگ و روی مامان هم از شنیدن این حرف پرید برامون مسجل شد که...
در همین زمان دایی از در وارد شد. همه به احترام از جامون بلند شدیم و سلام کردیم. دایی جواب سلام همه رو داد. اما وقتی از کنار من عبور می کرد زیر لب گفت: خوشم باشه که این طور! این بار برق سه فاز بود که از گوشم پرید برام مسجل شد که اگه امروز سالم از خونه دایی اینا پام بزارم بیرون خوش شانس ترین مرد عالمم. از ترس آب دهنمُ قورت دادم و گفتم دایی جون...
با صدای بلند گفت: ساکت.
دیگه اشهدم رو خوندم.
دایی به طرف بابا رفت و در گوش اون یه چیزی گفت و بابا یه نگاهی به من کرد و آهسته سرش رو چند بار تکون داد. به این معنی که هیچ کاری از اون بر نمی آد.
دایی جون از بابا هفده سال بزرگتر بود و گذشته از سن بیشتر بسیار مورد احترام بابا بود. البته در خیلی از کارها از بابا مشورت می گرفت و بابا هم متقابلا برای انجام کارهای مهمش حتما از دایی جون صلاخ و مشورت می کرد زمانی که بابا اعلام عقب نشینی کرد وا رفتم کور سو امیدی که به طرفداری بابا داشتم به خاموشی گرایید.
چه سرنوشتی در انتظار ما بود من و نازنین . این فکر داشت دیوونم می کرد که دایی شروع کرد به حرف زدن.
رو به بابا کرد و گفت: نصرت خان تو ماجرای اصغر طواف رو نباید دیده باشی ، چون مربوط به پنجاه سال پیشه. اما حتما بابا خدا بیامرزت برات تعریف کرده که آقا سید کمال چه بلایی سرش آورد.
بابا گفت: آره.
گفت میخوام همون بلا رو سر پسرت بیارم.
بابا مثه ترقه از جاش پرید و گفت: نه ... نصرالله خان خدارو خوش نمیاد جوونه... حالا یه غلطی کرده شما باید گذشت کنی.
سرم گیج رفت. دیگه صدایی نمی شنیدم با اینکه نمی دونستم اصغر طواف کی بوده و آقا سید کمال چه بلایی سرش آورده. فهمیدم که مجازات سختی برام در نظر گرفته شده که بابام این جور ناچار به عز و التماس پیش دایی شده! و می دونستم دیگه حتی بابا قادر به تغییر عقیده دایی جان نیست. عین یه بره که توی مسلخ گیر کرده و هیچ راه فراری هم نداره خودم رو به دست سرنوشتی سپردم که ازش بی اطلاع بودم. بعد از اثر نبخشیدن التماس های مامان و بابا پرسیدم کی می خواهید تنبیه رو انجام بدید؟ دایی گفت: شب سیزده بدر در ویلای محمود آباد و در حضور تمامی فامیل.
بابا باز شهامت به خرج داد و گفت: نصرالله خان حداقل در این مورد روی منو زمین نیاندازین و اجازه بدین این تنبیه خصوصی انجام بشه. دایی گفت: معاذالله! همه کسانی که از این ماجرا با خبر شدن باید در مراسم تنبیه حضور داشته باشند و بعد سوال کرد کی نفهمیده.
بابا سرش رو پایین انداخت و گفت: فقط خواجه حافظ.
دایی گفت: پس تمام.
این شازده پسر هم دیگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردین با نازنین هیچ گونه تماسی داشته باشه. روز دوازدهم مرد و مردونه برای وداع آخر ساعت چهار صبح میاد نازنین رو بر می داره و به شمال میره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونیم. این اجازه رو میدم که آخرین وداع رو با هم داشته باشین.
راستش بعد از ساعتی ترس و التهاب این یه جمله دایی خوشحالم کرد چون فرصتی بدست آمده بود که چند ساعتی دوباره با نازنین تنها باشم هرچند برای وداع!
در حالیکه توی این افکار غوطه می خوردم دایی با نوک عصایی که در دست داشت آروم به زانوی من زد و گفت : به شرط این که قول مردانه بده این که نازنین رو صحیح و سالم توی ویلا تحویل بده و یه وقت کار احمقانه ای انجام نده.
فوری گفتم دایی جون قول میدم.
دایی گفت: خب زبونت دوباره کار افتاد.
سرم و از خجالت پایین انداختم.
بعد از دقایقی از خونه دایی اینا بدون اینکه حتی لحظه ای بتونم نازنینم رو ببینم خارج شدیم.یازدهم فروردین سال 1355 یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود انگار نمی خواست تموم بشه. تا شب و تا ساعت سه صبح که از خونه برای رفتن به خونه دایی خارج شدم صد بار جونم یه لبم رسید. موقع حرکت مامان هزار بهم سفارش کرد. مواظب خودم باشم آروم رانندگی بکنم و حواسم به جاده باشه.
ساعت 3:15 رسیدم دم خونه دایی اینا هم خیابون خلوت بود و هم من دیوانه وار رانندگی کردم. خیلی زود رسیده بودم. دایی هم بسیار مقرراتی بخصوص الان که مورد خشم و غضب هم واقع شده بودم باید مراقب می بودم که دسته گل جدیدی به آب ندم. واسه همین توی ماشین نشستم و یه حرفهایی که باید به نازنین بزنم فکر می کردم. راستش حتی به این فکر کردم که با هم فرار کنیم عین فیلمها و داستان های عاشقانه!! اما بعد به این نتیجه رسیدم که با توجه به اخلاق دایی جان این کار فقط مسئله رو بغرنج تر می کنه. باز حالا این شناس رو داشتیم که با پا در میانی های دایی های دیگه مخصوصا دایی بزرگم مورد عفو و گذشت قرار بگیرم و حتی شاید...
تو همین افکار بودم که دیدم در خونه دایی اینا باز شد و نازنین از خونه خارج شد. دایی هم پشت سرش بیرون اومد. وقتی به ماشین رسیدند نازنین بدستور دایی در ماشین رو باز کرد و رو صندلی نشست. دایی سرش رو تو ماشین آورد و گفت: فقط قولت یادت نره. مرد و قولش. در حالیکه زبونم بند اومده بود یه چشمی گفتم و دایی درو بست و اجازه حرکت داد.
آروم حرکت کردم. از توی آینه دیدم تا از کوچه خارج نشدیم دای وارد خونه نشد.
سکوتی سنگین بین من و نازنین حاکم شده بود و فقط وقتی این سکوت شکسته شد که پاسگاه پلیس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتیم.
بغض نازنین ترکید و شروع کرد به آروم آروم گریه کردن. آسمون دیگه روشن شده بود.
کنار یه رستوارن نگه داشتم و پیاده شدیم. نهر آب خنکی که محصول ذوب شدن برفها بود از جلوی رستوران می گذشت مشتی از این آب رو به صورت نازنین زدم و صورتش رو از اشک پاک کردم بعد آبی به صورت خودم زدم.
اشتها نداشتیم هیچ کدوم فقط دو تا چایی خوردیم و دوباره راه افتادیم. از نازنین پرسیدم دایی خیلی اذیتت کرد؟
نازنین گفت: نه اصلا کاری باهام نداشت.
گفتم ولی پریروز که ما اومدیم صدای داد و فریاد می اومد.
کمی فکر کرد و گفت: اون صدای تلویزیون بود.
خوشحال شدم که نازنینم مورد خشم واقع نشده.
نازنین گفت: بابا تنبیه مارو گذاشت جلوی جمع انجام بده و حتما این کار رو انجام خواهد داد. بابا هر حرفی بزنه حتما عمل می کنه؟
جوری این جمله رو با ترس ادا کرد که آرامش نسبی که پیدا کرده بودیم دوباره به هراس از تنبیهی که بزودی زمانش فرا می رسید بدل گشت.
ساعت حدود هشت و نیم بود که به مجموعه ویلاهای خانوادگیمون در محمود آباد رسیدیم و این یه رکورد بود برای من چهار ساعت و نیم. در حالیکه پیش از من هرگز رکوردی بیشتر از سه ساعت و بیست دقیقه بیشتر برای رسیدن به ویلا نداشتم خودم خنده ام گرفت.
ماشین را جلوی ویلای خودمون پارک کردم و به اتفاق نازنین به کنار ساحل رفتیم و ساعات باقی مانده به تنبیه را به آخرین نجواهای عاشقانه پرداختیم.![]()
Template By: 3000theme.blogfa.com